تا ساعت چهار بعد از ظهر ،استاد صوفی هنوز ظاهر نشده بود و مردم کم کم پولشان را از اطاقک بلیط فروشی پس میگرفتند و میرفتند . . وقتی ساعت شش شد از هزار و پانصد نفر اول فقط نزدیک به صد نفر باقی مانده بودند . به ناگاه ملا نصر الدین وارد شد در حالیکه به شدت مست به نظر میرسید و مشغول خوش و بش با زن جوان و زیبایی شد که در ردیف اول نشسته بود .
مردمی که مانده بودند کم کم احساس حیرت و خشم میکردند . این مرد چطور میتوانست این طور رفتار کند در حالیکه چهار ساعت تمام آنها را منتظر گذاشته بود ؟ زمزمه های مخالفتی بر خاست اما استاد صوفی آنها را نشنیده گرفت و با صدای بلند به گفتن این موضوع ادامه داد که زن جوان چقدر دلفریب است و ازو دعوت کرد که همراهش به سفر برود .
بالاخره ملا نصر الدین سعی کرد که از جایش بلند شود اما محکم به زمین خورد . تعداد دیگری با بیزاری تصمیم گرفتند که آن جا را ترک کنند . زیر لب میگفتند این شیادی است و اضافه میکردند که خبر این ماجرا را به روزنامه ها خواهند رساند.
فقط نه نفر باقی ماندند . همین که آخرین گروه خشمگین آن جا را ترک کردند ملا نصر الدین از جا بر خاست . کاملا هوشیار بود . چشمهایش میدرخشید و فضایی از خرد و قدرت پیرامونش را فرا گرفته بود . با کلامی نافذ گفت :
در میان شما آنانی که ماندند همانانی هستند که سخنان مرا خواهند شنید و خواهند فهمید . شما دو تا از سخت ترین آزمونهای راه روحانی را پشت سر گذاشتید .*بردباری *داشتید و منتظر لحظه ی موعود ماندید و *شهامت *داشته اید و از آنچه که دیدید نا امید نشدید و قضاوت نکردید .به شماست که درس خواهم داد.....
و ملا نصر الدین شیوه های صوفیان را به آنها آموخت .
پی نوشت :متن فوق قسمتی از کتاب ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد نوشته ی پائولو کوئیلو است . خواندن این کتاب را به دوستان توصیه میکنم . من سال ۷۹این کتاب را خوانده ام اما هنوز هم برایم تازگی دارد .شما هم اگر قبلا این کتاب را خوانده اید برای من نظرتان را بنویسید . ممنون میشم .
