وقتي كسي نمي بيندش ؛ كسي نمي بويدش ؛ كسي از رازهايش سر در نمي آورد...
درست مثل بعضي آدمها...
آقاي وزير كشور سابق حتي در دفاع از دروغگوييهاي خود هم دست از دروغپردازي نميكشد و متوسل ميشود به اينكه خب حالا اگر هم ماجرا لو رفته ، شما فرض كنيد من فريب خوردهام و به اين ترتيب عذر بدتر از گناه ميتراشد تا نمايندگان هم بپرسند شما كه حتي در دريافت مدرك تحصيلي خودتان به اين سادگي فريب ميخوريد ، چطور قرار است امور داخلي و خارجي كشوري را اداره كنيد و چطور قرار است مردم به شما اعتماد كنند و رايشان را به كيسهاي كه شما برايشان دوختهايد بريزند ؟
آخر برادر من ، پدر من ، يك چيزي بگو كه بگنجد.با مظلومنمايي و كشيدن پاي زن و بچه وسط كارزار استيضاح و سوءاستفاده از احساسات عمومي كه نميشود از اتهام بزرگي در اين سطح دفاع كرد.
اينجا و در اين مرحله كه ديگر جاي شوخي و سفسطه نيست.من نميدانم آخر اين آقايان چطور سياستمداراني هستند كه مسائلي تا اين حد ابتدايي و ساده را هم درك نميكنند.آيا مسخرهتر ازاين ميشود كه نمايندگان مجلس دارند آقاي كردان را استيضاح ميكنند و ايشان در دفاع از خود ميگويد : «امريكا بايد محاكمه بشود !! » يا اصرار دارد كه « اينها جنگ رواني استكبار است !» آخر امريكا و اسرائيل چه ربطي به مدرك تحصيلي جعلي شما دارند ؟ آنقدر استكبار و استثمار و استعمار و اينحرفها در جلسه امروز تكرار شد كه حتي خود رئيس مجلس هم در رد يكي از تذكرها آشكارا گفت : « لازم نيست تذكر بدهيد...ميخواهيد درباره همين استكبار و اينها بگوييد ديگر....»
از اينها كه بگذريم اما من اين يكي را ديگر اصلا نميفهمم كه آقاي وزير كشور سابق بيايد پشت تريبون مجلس بايستد و در دفاع از خود بگويد : « خانمم بيماري سختي دارد كه از بيان آن در اين تريبون معذورم !! » و بعد حرف را بكشد به مظلوميت زينب و معصوميت زهرا و « باز اين چه شورش است..» القصه ، حالا كه آقاي كردان بركنار شد و با دفاعيه عوامانهاش هم نشان داد كه واقعا همانطور كه خودش تاكيد دارد هنوز فرق «وزارت» را با «.....» نميداند .
2.انتخابات رياستجمهوري امريكا - كه يكي از سيستماتيكترين و جالبترين انتخاباتهاي سراسر جهان است - در همين لحظه همچنان در جريان است و من خيلي خيلي دوستميدارم كه باراك اوباماي سياهپوست ، نوانديش و خوشسخن به رياستجمهوري امريكا انتخاب شود و يك جورهايي مطمئن هم هستم كه اين اتفاق ميافتد.به هر حال اوباما نماينده تفكر جديد در جهان است و ما براي اين برادر متعهد آرزوي موفقيت و سربلندي داريم.
3.رها كنيد همه اين حرفها را.ببينيد گروس عبدالملكيان چه ميگويد :
«پيلههاي بسياري ديدهام
آويزان از درختي
در جنگلهاي دور
افتاده بر لبه پنجره
رها در جوبهاي خيابان.
هرچه فكر ميكنم اما
يك پروانه بيشتر در خاطرم نيست.
مگر چند بار به دنيا آمدهايم
كه اين همه ميميريم؟
چند اسكناس مچاله
چند نخ شكستهي سيگار
آه ، بليت يكطرفه !
چيزي غمگينتر از تو
در جيبهاي دنيا پيدا نكردهام.
...»
وقتی آدم نوشتناش نمیآید، نه اینکه همیشه این است که چیزی برای نوشتن ندارد یا نوشتنیهایش جایشان توی وبلاگ نیست و از این حرفها. گاهی وقتها هم هست که آدم، آن وَرِ مربوط به نوشتن آدم، تنیلی میکند، بدجنس میشود اصلاً. بعد هی سوژه است که توی ذهنات رژه میرود و ماجراست که برایات اتفاق میافتد اما آن تنبلِ بدجنسِ درونات نمینویسدشان. آنوقت اینجوری میشود که باید هی خجالت بکشی و هی به خودِ آدمحسابیِ درونات که دوست دارد بلاگرمنظمی باشد قول بدهی "از همین فردا"...
پ. ن.: دیروز که ما کلی نوشتنمان گرفته بود و یک خروار نوشته بودیم و... این بلاگفای ذلیلمرده نمیدانم چه بلایی سرش آمدهبود. به هرحال، نوشتههای دیروز، متعلق به دیروز بودند، از آن زماندارها که زودی بیات و به درد نخور میشوند. حالا تا یک روز دیگر که وقتی باشد و تنبلی نباشد و بلاگفا نمرده باشد...
