تبليغاتX
دانوش
بیست و نهم مهر 1387
سوپرمن کوچولو!
کلاس اول دبستان بودم که اولین روحیه فداکاری در من خودش را نشان داد:

رفته بودیم به اولین اردوی زندگی مان در یک جای پر دار و درخت . من به همان کوچکی بودم که می توانید تصورش را بکنید . خاطرات آن روز از ذهنم پاک شده ولی یک خاطره ی روشن مانده : من داشتم از یک جا رد می شدم که پایینش دره بود و باران هم قبلش باریده بود و حسابی گل و لای شده بود . همان موقع پای یکی از آن فسقلی ها لیز خورد و رفت که برود ته دره و شروع کرد به جیغ و داد و من هم اولین نشانه های کشف نشده ی ایثار در وجودم جرقه زد و رفتم از شیب پایین تا نجاتش بدهم . حالا شما قیافه ی آن بچه ی گریه ئو و من را در نظر بگیرید که با لباس مدرسه توی آن گلها می لولیدیم . خلاصه دست آن بچه را گرفتیم و کشیدیمش بالا . آقا تا رسیدیم بالا چند تا پس گردنی فرود آمد پس کله مان از طرف ناظم محترم که شما به چه حقی رفتید آن پایین و اینها !
حالا پیش خودش فکر نمی کرد که ما واقعا به چه دلیلی ممکن است برویم ته دره مگر آنکه پایمان لیز بخورد! انگار مرض داشته باشیم!
خلاصه آقای ناظم آنقدر سرمان جیغ کشید که گلویش گرفت .البته بیشتر سر من چون اون  پسره رفته بود پشت سر من قایم شده بود!
من توی زندگیم آنقدر کر و کثیف نشده بودم باید ریختم را می دیدید و جای تعجب اینجا بود که چرا فقط دست و بال و  لباس فرم من  کثیف شده بود نه مال آن بچه هه!
پسره تا ناظم رفت پشتش را به من کرد و بی حرف گذاشت رفت . و من هم مجبور شدم بروم لباس هایم را با شیر آب سرد بشورم و تا عصر توی چادر بمانم ....

این اولین تجربه ی عملی من در راستای اوسکول شدگی بود!

نوشته شده توسط محسن آبیاتی | | لینک به این مطلب
هفتم مهر 1387
روزگار غریبیست اصغر آقا!

سلام! نمیدانم آمده ام چه بگویم فقط درد روی دلم کمی تا قسمتی باد نموده بود! گفتم بیایم با کسی بدرد و دلم! نه بابا! اشتباه نکنید! عاشق نشده ام! آدم گه میل می نماید در روزگاری که 1 کیلو پنیر از قرار 6000 هزار تومن و یک عدد نان سنگک 200 تومن است از نان و پنیر و عشق سخن بگوید!

اصغر آقا!

به خدا قسم من رفته بودم دانشگاه علم بیاموزم و درس بخوانم بعد بیایم به جامعه خدمت کنم! اما آنجا یک سری اتفاقاتی افتاد! باور کن من خیلی چشم و گوشم باز نبود، هنوز دو ماه از اول سال نگذشته بود یکی از پسرها که از قضا بچه ی شهرستان هم بود آمد با کلی مقدمه چینی به من گفت قیافه ات خف میزند! مصرف دودت چیست؟ به اجدادم قسم من در آن زمان هنوز رسمآ قلیان کشی را هم شروع نکرده بودم و گودی چشمهایم تنها به دلیل کم خونی بود! بعد گفت تعارف نکن با من آبکی مابکی هم خواستی بگو ما نزدیک مرزیم راحت میاوریم! من سکوت کردم فقط!

اصغر آقا!

وقتی ترم اول استاد خانم جوان و خوش .... ما، آخر کلاس گفت خسته نباشید! همه بیرون جز آقای... من با خود فکر کردم چه غلطی کرده ام مگر؟ اما  وقتی استاد به آن شکل نا محسوس حرفش را زد و من از سر خامی و بی تجربگی جواب رد دادم و از کلاس خارج شدم نگاه های کثیف و موزی هم کلاسی هارا دیدم و شنیدم همه می گویند خوش بحالش، پاس کرد!  از جذبه ی خودم خوشحال شدم آنروز اما آخر ترم وقتی نمره ی 5/8 نا حق خودم را با نمره ی 5/18 یکی از پسرهای خوشگل کلاس که روز معلم برای استاد  هدیه خریده بود مقایسه کردم فهمیدم شرف 10 نمره بیشتر ندارد! هنوز نمیدانم 10 نمره ارزشش را داشت یا نه ولی بالاجبار ما باز با آن استاد واحدهایی داشتیم و هر دفعه کارمان به بار دوم می کشید و  خلاصه یک ترم اضافه بهمان خورد و تازه فهمیدیم چه غلطی کرده ایم آنروز!  چوب مخصوص !!! استاد گل بود! باید همان بار که میگفت میخوردیم نه این مدلی!

اصغر آقا!

جای داداشت باشم. چشم و ابرو هم خدا داده بود به من ولی طرز استفاده از آن را بلد نبودم! من چیزهای دیگری هم فهمیدم! دانشگاه بوی علم و دانش و فهم و معرفت نمیداد! فقط بوی نر و مادگی میداد و این نرو ماده ها که قبل از دانشگاه هرگز در هیچ محیطی اینچنین در هم وول نخورده بودند آنجا همه کار میکردند جز تحصیل!

من فهمیدم تنها درس مورد علاقه ی آن جمعیت، جمعیت و تنظیم خانواده بود! آن هم نه تئوری! اشتیاق بیش از اندازه ی آنها وادارشان میکرد که این واحد را به صورت عملی آنهم با اساتید خصوصی شان سخت تمرین کنند! باور کن من روزی که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم چشم برزخی پیدا کردم! درست است ظاهرآ تمام دخترهای سگ سیبیل و ابرو کتلتی اول سال با ابروهای تراشیده و مدل دار و آرایش های آنچنانی بیرون می آمدند و پسر های مو کجکی همه فشن شده بودند اما من خودم و تمام آنها را به شکل الاغ و خر و بقیه ی احشام میدیدم! ما رفتیم دانشگاه آدم بشویم خرتر شدیم!

روزگار غریبیست اصغر آقا...

میگویند قدیم ها پسرها به نجابت دختر و دختر ها به مردانگی پسر دل می بستند ولی اکنون حال آدم بد میشود وقتی می بیند پسرها مبنای سنجششان را میزان قلمبگی سینه و برجستگی باسن قرار داده اند و دخترها میزان دل بستگی شان با حساب بانکی پسرها نسبت مستقیم دارد!

اصغر آقا آدم حس بدی پیدا می کند وقتی از جلوی ویترین بعضی مغازه ها رد میشود و میبیند با خط درشت و گل منگلی مژده ی موجود بودن جدیدترین لوازم پیشگیرانه راداده اند ! ازاینکه میبیند لباس های زیر زنانه را در ملا عام گذاشته اند و بعضی ها چقدر با ولع به آنها زل میزنند! و خیلی حال آدم بد تر میشود وقتی که از جلوی سی دی فروش رد میشوی و آهسته در گوشت می گوید ازونا هم داریم!

اصغر آقا تو دکتر ..... را می شناسی؟ فکر نکنم! آخر تو که پوست و استخوانی بیش نیستی! او مردیست که به زودی ثروتش از بیل گیتس هم بالا میزند و کارش این است که خانم های چاق یا توپر را به سایز چوب کبریت میرساند حتی به قیمت جانشان شده !

آه! اصغر آقا!

در این زمانه نجابت و حیا را ریده اند و سیفون را هم کشیده اند! وقتی همسایه ی روبروی خانه ات هنگام عمل زناشویی به خودش زحمت بستن پنجره را هم نمیدهد و با تصاویر مستهجن و صداهای مبتذل نیمه شبی باعث هزار فکر و خیال نا معقول در فکر جوان همسایه میشود از گربه های بی چشم و روی این زمانه چه انتظاری میرود که جلوی چشم تو جفت گیری نکنند! خوب چرا یک پرده نمی کشند حد اقل؟ من شنیده ام این روزها کار پرده دوزها!!!! سکه است!

باورت میشود اصغر آقا؟ من زن تپل مپل همسایه را دیدم که رفت در مغازه ی ..... محله مان و با خنده ای مرموز رفت پشت .....! من که نفهمیدم داستان از چه قرار بود خوب!

اصغر آقا!

وقتی برنج برای خوردن ملت پیدا نمیشود بعد  انواع مخدرها گونی گونی در بازار است اینها به چشم نمی آیند خوب!

خیلی حرف ها دارم ولی دیگر زیاد درد و دل کردم! برای امشب کافی است! ببخشید مغزتان را به فاک دادم ولی...

روزگار غریبیست اصغر آقا....

پ.ن: اصغر آقا یک شخصیت فرضی است که امشب برای شنیدن پاره ای از درد و دل های من ساخته و پرداخته شد و هیچ گونه ارزش حقیقی و حقوقی ندارد! لطفآ دنبای گرفتن آمارش برای درد و دل کردنتان نگردید! اصغر آقا زاییده نمیشود، ساخته میشود!

 

نوشته شده توسط محسن آبیاتی | | لینک به این مطلب