دانوش

ابیاتی

ادبیات نو

هرچه کردم به خودم کردم و وجدان ِخودم
پسـر نوحــم و قربانـی طوفـــان خودم

تک و تنهــاتر از آنــم که به دادم برسند

آنچنانم که شدم دست به دامان خودم

موی تو ریخته بر شانه ی تو ٬ امّــا من

شانه ام ریخته بر موی پریشان ِ خودم!

از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست

مـی روم سر بگذارم به بیــابان خودم

آسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر است

اخـــوانــم کـــه رسیدم بــــه زمستان خودم

تو گرفتـار خودت هستی و آزادی هات

من گرفتار خودم هستم و زندان خودم

×

شب میلاد من ِ بی کس و کار است ولی

باید امشب بروم شام غریبان خودم...


برچسب‌ها: شعر, ادبیات, دانوش, ابیاتی, برباتف
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:1  توسط ins2012  |