دانوش

یه شرح کوچولو

آقا ما هر کسی رو  دیدم حالش گرفته بود.چند باری خواستم بنویسم.حتی نوشتم ها.اما پاکش کردم.بیخیال نوشتن شدم فعلا.

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم خرداد 1388ساعت   توسط محسن آبیاتی  | 

میر حسین موسوی

ستاد مهندس موسوی آماده دریافت کمک‌های مردمی است

ماشینی نفرستادم که شما را به صحنه آورد و از امکاناتی همچون پول نفت برخوردار نبودم که آن را بین شما توزیع کنم و البته می‌دانم که حضور شما در صحنه به دلیل احساس مسوولیتی است که در قبال ایران دارید...   مير حسين موسوي

+ نوشته شده در  هفتم خرداد 1388ساعت   توسط محسن آبیاتی  | 

بهشت و جهنم

این مطلب رو یکی از بهترین دوستای قدیمیم برام ارسال کرد که فکر کردم خیلی مناسبت داره

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند !!

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد

+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1388ساعت   توسط محسن آبیاتی  | 

ندای درون

بعضی وقتا احساس می کنی ، دوست داری یه آدم دیگه باشی ، از اونی که هستی راضی به نظر نمیای ، دلت میخواد کمک کنی ، دست یکی و بگیری ، یه راهی و به یکی نشون بدی ، گرهی و باز کنی ، دلی رو شاد کنی و خلاصه صدها صفت خوب رو از خودت بروز بدی اما راهشو پیدا نمی کنی !

اینکه احساس کنی حتماْ برای کمک کردن یک دست خالی باید جلوت دراز بشه حس اشتباهیه ، اینکه فکر کنی من به فلان خیریه کمک می کنم پس خیّرم فکر خومیه ، اینکه خوشحال باشی سال یه بار زیارت خونه خدا میرم پس با سعادتم حال نا خوشیه ، گرچه فکر می کنم انجام همه این کارا به جای خودش امر واجب و لازمیه !

ده سال پیش ، عصر یه روز سرد و برفی بهمن وقتی در مغازه یکی از دوستا بودم کار عجیبی رو دیدم که هیچ وقت خاطره ش از یادم نمیره ! اون دوستی که وضع مالیه خیلی خوبی هم داره منو صدا زد و گفت : فلانی ، میخوام نماز بخونم و برم یه کاری رو انجام بدم به این نیّت که خدا هیچ وقت منو به شّر آدم زبون نفهم توی این دنیا گرفتار نکنه ! بعدشم رفت و یکی رو که صبح به خاطر چک برگشتی گرفتارش کرده بود رضایت داد و از بند خلاصش کرد !

تو راه برگشت ازش پرسیدم معنی این کار چیه ؟ چرا صبح اونطوری و عصر اینطوری ؟ گفت فلانی : انگاری از صبح یکی دائم داره بهم میگه الان وقت معامله با خداست ! منم بهتر از این ندیدم که ازش بخوام برای همیشه منو از شرّ  آدم زبون نفهم رها کنه !

درک این حرف در اون سن جوونی یه کم برام مشکل بود اما امروز احساس می کنم برای خوب بودن و خوب شدن نه هیچ وقت دیره و نه هیچ زمان زود ، فقط باید بخوای از خدا که راهشو نشونت بده ، همین!

+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1387ساعت   توسط محسن آبیاتی  | 

واقع گرائی

من نمیدونم چرا یه عده همش دوست دارن از وضعه موجود تعریف و تمجید کنن ! چرا همش دوست دارن از خوبی ها بگن و بدی ها رو نبینن ! چرا همش دوست دارن به نیمه پرُه لیوان قناعت کنن ! چرا همش دوست دارن بگن همینی که هست عینه خوشبختی و سعادته ! چرا همش دوست دارن آسمون و ریسمون رو به هم ببافن تا رنگین کمون هفت رنگ رو از پشته عینکه خودشون بهت نشون بدن !

من نمیدونم چرا خیلی از اصول اولیه مردم داری و اداره امور جامعه سردرگمه ؟ نمیدونم چرا انجام یه کار از دیده یه نفر که مسئولیت داره خوبه و از دیده یکی دیگه بده ؟ نمیدونم چرا ساختنه فلان مرکزی که کار فرهنگی انجام میده تو یه شهر خوبه و تو شَهره دیگه بده ؟ نمیدونم چرا گوش کردنه  آهنگای فلان خواننده از نظره اون آقائی که مسئولیت داشته خوبه از نظر اون آقایه دیگه بده ؟ نمیدونم چرا آرایشه فلان بازیگر تو سینما خوبه تو تلویزیون بده ؟

همین کامپیوتر و نت و خیلی چیزای دیگه که ابزاره ارتباطات امروزیه هنوز جایگاه مشخصی تو اجتماعه ما نداره ! یکی میگه خوبه یکی میگه بده ! یکی میگه کُمکه تربیته یکی میگه رقیبه تربیته ! وقتی به بانکداری میرسه میگن اینترنتیه اما نوبته اطلاع رسانی که میشه میگن دُشمنه بَشریته !

چرا نمیخوایم واقع گرائی رو تو جامعه رشدش بدیم ؟ چرا نمیخوایم همونی که هست و وجود داره رو بپذیریم گرچه مطابقه میل و نظره ما نباشه ؟ یه مقایسه بکنین ! خیلی چیزارو که سی ساله پیش بد میدونستیم امروز جزء خوبی هایه زندگیه ماها شده ! 

 

+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1387ساعت   توسط محسن آبیاتی  | 

آشفته بازار

یه نگاهی به اسامی فروشگاه ها و مغازه های مسیرتون بندازین ! " موبایل الزهرا " ، " تعویض روغن ولیعصر " ، "چلوکباب المهدی" ، "آشپزخانه امام رضا " ، "سّید ارزان فروش" و بسیاری شبیه این اسم ها که من اِبا دارم از نوشتنشون تو تمام شهر و دیار این مملکت وجود داره بدون اینکه کسی معترض بشه ! 

این همه بگیر و ببند اداری و این همه خدم و حشم برایه گرفتنه یه مجوز کسب و باز این همه مدعیه بازرسی و نظارت به شیوه کار بازار اما دریغ از یه نگاه به این همه آشفته بازار اسامی ! شمائی که مدعی هستی برای نامگذاریه فلان کوچه به نام فلان شهید باید شورای نامگذاریه شهر تشکیل بشه و مصوبه بده خب یه نیم نگاهی ام به این هرج و مرج نامگذاری صنفی داشته باش !

اگه ما فکر می کنیم با گذاشتنه اسامیه متبرکه ائمه و معصومین روی مغازه و فروشگاه خودمون عمقه ارادت و اخلاصمون به اون عزیزان تجلی پیدا میکنه و یا اگه فکر می کنیم بازار سوداگری و دادوستد روزمره مون به یمن نام اون بزرگواران رونق پیدا میکنه ، باید بگم زهی خیال باطل !

چرا اجازه میدیم حدومرز و حریمه مقدسات شکسته بشه و از هر نام و وجهه مقدسی واسه نوندونیه خودمون استفاده کنیم ؟ نکنه که خدایه نخواسته فکر کنیم گناه اجحاف به مشتری رو میتونیم پشت اسماء مقدسه ائمه و معصومین پنهون کنیم !

+ نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1387ساعت   توسط محسن آبیاتی  | 

دلبستگیها

 

با همه ارادتی که به صاحبه این ماه و این ایّام دارم و با همه شیفتگی و شوقی که به حضوره در مجالسه عزایه روزهایه تاسوعا و عاشورا دارم و با همه اعتقادو ایمانی که به لطف و کرامته مولی و سرور شهیدانه کربلا دارم اما از یک واقعیته نامیمون نیز نگرانم !

سالهاست که با گریه و عزایه شهادته آن امامه معصوم و اهله بیته مظلوم و یارانه باوفایه او خو گرفته و آشنائیم . به یُمنه وجود و نعمته حضوره پدران و مادرانه مومنی که همواره سر در گرو عشقه ائمه و امامانه معصوم داشته اند ما نیز ، این روزها و شب ها ره سویه خیمه عزایه آن یگانه مظلوم عالم می بریم تا شاید از فیضه معنویته این ایاّم بهره مند شویم . انشاالله

اما نگرانی از این است که پیرایه هایه بسته شده به واقعیاته این حادثه بی نظیر شان و جایگاهه والایه آن را در میانه نسل هائی که بیشتر به ظاهره امر می پردازند تا باطنه آن تنزل دهد! متاسفانه چند سالی است که عده ای خواسته یا ناخواسته ، عمداْ یا سهواْ قدم در راهه خرافه گوئی و ذهن پردازی پیرامونه این واقعه عظیم گزارده اند و تاسف بارتر آنکه بسیاری از جوانان با تاسی به این اوهامات دست به اعمالی می زنند که موجبه وهنه این حادثه خونباره تاریخه بشریت می گردد !

اگرچه بسیاری از بزرگانه دین دائماْ نسبت به پرهیزه از این رفتار هشدار داده اند و اگرچه بسیاری از گویندگان و خطبایه صاحب نام و مطّلع در بیانه واقعیاته کربلا و عاشورا همّت گمارده اند اما حجمه واگویه هایه غیرمنصفانه و نقدهایه دور از واقعیّت که بیشتر رنگ و بویه خودنمائی در آن جلوه گر است تا تبلیغ دین نیز کم نیست ! نکند که دلبستگیهایه کاذب زمینه هایه دلخستگی از اصله شعائره دینیه مارا فراهم نماید !

+ نوشته شده در  بیستم دی 1387ساعت   توسط محسن آبیاتی  | 

رقص سرخ بم

پنج سال از روزی که زخم بم بر پیکره ایران وارد شد و تمام مردم کشورمان را دردمند کرد، می گذرد.

پنج دی 82 برای ما ساکنان شهر های دیگر روزی تلخ، اما گذشته و طی شده است، اما مردم بم همچنان در پس لرزه های اجتماعی، اقتصادی در لرزه اند. 

کودکان بم علاوه بر اینکه در زلزله پدر، سرپرست و زیر ساخت خانواده خود را از دست دادند، زیر ساخت های شهر خود را نیز از دست داده اند.

بم هنوز دچار مشکلات آب، برق و گاز است، هنوز معابر فرعی شهر از زباله های ساختمانی ناشی از آوار پاک نشده است.

اگر کمی گوش تیز کنی نوای ایرج بسطامی خواننده بمی که در زلزله بم کشته شد را خواهید شنید که در کوچه پس کوچه های بم زمزمه می کند:
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غم ها

 

  

 

 

 

  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجم دی 1387ساعت   توسط محسن آبیاتی  | 

ملا نصر الدین

ملا نصر الدین برنامه ریزی کرد که در مکانی  سر ساعت دو بعد از ظهر سخنرانی کند . چنین انتظار میرفت که پیروزی بزرگی باشد .هزاران بلیط برای جایگاهها فروخته شده بود . بیش از هفتصد نفر بیرون پشت درها مانده بودند و قرار بود از طریق تلویزیون های مدار بسته سخنرانی را تماشا کنند . درست راس ساعت دو یکی از دستیاران ملانصرالدین وارد شد و گفت که به دلایل اجتناب ناپذیر ،سخنرانی با تاخیر شروع خواهد شد . بعضی ها با خشم  از جایشان بر خاستند و پولشان را پس گرفتند و رفتند . با این وجود هنوز تعداد زیادی پشت در و بدون جا مانده بودند . 

 تا ساعت چهار بعد از ظهر ،استاد صوفی هنوز ظاهر نشده بود و مردم کم کم پولشان را از اطاقک بلیط فروشی پس میگرفتند و میرفتند . . وقتی ساعت شش شد از هزار و پانصد نفر اول فقط نزدیک به صد نفر باقی مانده بودند . به ناگاه ملا نصر الدین وارد شد در حالیکه به شدت مست به نظر میرسید و مشغول خوش و بش با زن جوان و زیبایی شد که در ردیف اول نشسته بود .

مردمی که مانده بودند کم کم  احساس حیرت و خشم میکردند . این مرد چطور میتوانست این طور رفتار کند در حالیکه چهار ساعت تمام آنها را منتظر گذاشته بود ؟ زمزمه های مخالفتی بر خاست اما استاد صوفی آنها را نشنیده گرفت و با صدای بلند به گفتن  این موضوع ادامه داد که زن جوان چقدر دلفریب است و ازو دعوت کرد که همراهش به سفر برود .

بالاخره ملا نصر الدین سعی کرد که از جایش بلند شود اما محکم به زمین خورد . تعداد دیگری با بیزاری تصمیم گرفتند که آن جا را ترک کنند . زیر لب میگفتند این شیادی است و اضافه میکردند که خبر این ماجرا را به روزنامه ها خواهند رساند.

 فقط نه نفر باقی ماندند . همین که آخرین گروه خشمگین  آن جا را ترک کردند  ملا نصر الدین از جا بر خاست . کاملا هوشیار بود . چشمهایش میدرخشید و فضایی از خرد و قدرت پیرامونش را فرا گرفته بود . با کلامی نافذ گفت :

در میان شما آنانی که ماندند همانانی هستند که سخنان مرا خواهند شنید  و خواهند فهمید . شما دو تا از سخت ترین آزمونهای راه روحانی را پشت سر گذاشتید .*بردباری *داشتید و منتظر لحظه ی موعود ماندید  و *شهامت *داشته اید و از آنچه که دیدید نا امید نشدید و قضاوت نکردید .به شماست که درس خواهم داد.....

و ملا نصر الدین شیوه های صوفیان را به آنها آموخت .

پی نوشت :متن فوق قسمتی از کتاب ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد نوشته ی پائولو کوئیلو است . خواندن این کتاب را به دوستان توصیه میکنم . من سال ۷۹این کتاب را خوانده ام اما هنوز هم برایم تازگی دارد .شما هم اگر قبلا این کتاب را خوانده اید برای من نظرتان را بنویسید . ممنون میشم .

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آذر 1387ساعت   توسط محسن آبیاتی  | 

بی فایده

نمي دونم فايده ي زيباترين گل دنيا كه توي يك جنگل ناشناخته ي آفريقا مي رويد چيست؟

وقتي كسي نمي بيندش ؛ كسي نمي بويدش ؛ كسي از رازهايش سر در نمي آورد...

درست مثل بعضي آدمها...

+ نوشته شده در  بیستم آبان 1387ساعت   توسط محسن آبیاتی  | 

مطالب قدیمی‌تر